نویسنده : سوسن ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩

بچه ها چی شده؟

.

من هنوز توی شوکم حقیقتش اول نمیخواستم

حرف صلی را قبول کنم ولی مثل این که..........

خوب این که میخواید برای دبیرتون بجنگین یا نه

اینش  به خودتون مربوطه قهر ولی این یه افتخار

برای شما دوستان و   بهار دانش بود صلی برای

من پیام خصوصی نوشته از جمله این که   آقای

م.ج(برادر2)سبز سر کلاس یه چیزای میگهدروغگو  که

مثلا ما مشکل نداریم و از این اراجیف اما به م.ن

(برادر پشت پردهشیطان) گفتهو اونو قانعش کرده که

که یا جای اونه یا جای استاد خوب م.ج(برادر2)

ترفیع گرفته معاون شده  احساس بزرگ شدن

میکنه از پارسال هم که پشت برادر1    بوده  و

عقده هاش برای امسال مونده خلاصه ..........

صلی خودش نمیخواد بنویسه  و میگه نمیتونم

شاید دیگه هیچ وقت ننویسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در ضمن خبر داد که هنوز هیچی نشده چند  تا

مدرسه با این که یک ماه و خورده ای  از   سال

 گذشته تو همین یکی دو روزه از آقا دعوت  به

کار کردن جالبه که بدونید سه تاشون آقا حاجی

رحیمی را برای تدریس فیزیک  یکی برا اولا یکی

برا دوم و سوم و منطقه دهیه برا پیشدانگاهی

خواسته خوب همینه دیگه والا هر چیزی لیاقت

میخواد افسوس 

ازآزاد و شبتاب و منتظر طلوع از ابراز احساسا

تشون ممنونم ببخشید دیگه منم قاطیم  عصبانی

در ضمن از اعلام همکاری دوست جدید کامیار

از دانش آموزان کلاس کنکور آقا توی پیش دا

نشگاهی پویش هم تشکر میکنم. آقا  کامیار

لطفا عکسها را به ایمیل این وبلاگ بفرستین

.(..بچه های وفادار) اونجا زهرا جون و مهسا

آم(اده هستن و عکس های آقا و کلاستون را

 با توضیحات و احیانا خاطره ها را کار میکنن .

خوب بچه ها باشه اشکالنداره زندگی همینه

آْقای حاجی رحیمی یه معلم معمولی نیس

 ولی کیه که بفهمه...........

 خداحافظ همین حالا.........

برا آخرین بار دبیرتون را ببینیدگریه

.

.استاد پرویز حاجی رحیمی

.

.

.

.

.

زاد




کلمات کلیدی :خداحافظ همین حالا




نویسنده : سوسن ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤

.

.

و اما...

گاهی وقتی بچه ها سر کلاس حاجی رحیمی ذوق زده میشدن قهقههو بلند

میخندیدن و خوشحالی میکردن قهقههیه دفعه به یه بهانه الکی بدون این که

در بزنه سرشو میکرد تو کلاس کلافهو به یه بدبختی گیر میداد که تو فلان برگت

ناقصه یا موهات بلنده یا ... بعد با عصبانیت میکشیدش بیروناسترس میبرد گوشه

سالن یا یه اتاق خالی و بازجویی میکردگریه که آقای حاجی رحیمی چی میگفت

برای چی میخندیدین مگه درس ندارین کی درس تموم شد بعدش چه قصه ای

گفت؟.

گاهی آقای حاجی رحیمی قلببرای این که داستانش باهیجان تر و جالب تر بشهخیال باطل

وانمود میکرد داستان خصوصیه و کسی غیر از بچه ها نباید این راه بدونه مشغول تلفنو یواشتر

صحبت میکرد بعد یهو آقای برادر همون موقع در را باز میکرد شیطان(بدون در زدن) بچه ها

بی اختیار خندشون میگرفت سبزآقای برادر به خودش میگرفت و باز هم عصبانی تر میشدکلافه

...............................................................................................................

.

.

.

.

 

 




کلمات کلیدی :بازجویی از بچه ها




نویسنده : سوسن ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٥

 

                                        این عکس را امروز توی وبلاګ

                           بچه های وفادار دیدم با اجازشون براتون بیچیندم

                          برای دیدن عکس های بیش تر روی اسم وبلاګشون

                                                   کلیک کنید

                      

                      حاجی رحیمی

ح

ح








نویسنده : سوسن ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸

       

.

                        

                                  فرزاد و فرامرز را میشناسین

.

                دوتا از شخصیت های آقای حاجی رحیمی در تدریس

                      که گاهی در امتحان ها از اونا استفاده میکنه

       




کلمات کلیدی :فرزاد و فرامرز




نویسنده : سوسن ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤

و اما...

بعد از شروع کار در ابتدا همه چی خوب بود قلب و آقای حاجی رحیمی هم کارش را

با نشاط و به خوبی شروع کرده بودبغلدر همین احوالات آقای برادر با این که مشاور

اولا نبود ولی هی میومد سر دو تا کلاس اول (کلاس دوم و سوم را باید بچه بیان

و بگن)  میگفت :بله این دبیر شیمیتون را

من آوردمسوال ما خیلی با هم رفیقیم خیلی کارش درسته این آقای حاجی رحیمی

یه جایی معاون بود خیلی طرح های قشنگی میداد و یه مدرسه بزرگ بدون مدیر

حدود 500 نفری را به خوبی و به تنهایی اداره می کرد توی جشنواره بهترین الگوهای

تدریس سال 73 نفر دوم استان تهران شد ولی چون اون موقع سابقش از سه

سال کم تر بود حذفش کردن و من (همون آقای برادر) توی همون سالن بودمسوال که

همه آقا حاجی رحیمی را تشویق میکردن و از این قبیل صحبت ها.

اما هرچی که گذشت  و بچه ها آقای حاجی رحیمی را بیشتر شناختنمژه و محبت

پیدا کردن و این محبت را ابراز میکردنبغل رفتار های آقای برادر

تغییر کردعصبانی....

 

 

 








نویسنده : سوسن ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱

و اما ادامه ی ماجرا :

آقای حاجی رحیمی که قبلا به مدرسه ی جام جم قول داده بود مشغول تلفنو از طرفی قبل

از همه ی این ها چهار روز بهش در مدرسه ی دانشمند کلاس داده بودند به من زنگ بزن این

مسائل را مطرح کرد و گفت با توجه به برنامه ای که دارد نمی تواند آن جا کلاس

بگیرد ناراحتاما وقتی اصرار از طرف آقای برادر! :که ظاهرا توی این وقت کم دبیر دیگه ای

که به درد مدرسه بهار دانش بخوره پیدا نکرده بودند وقت تمامزیاد شد گفت من فقط روز

شنبه مشغول تلفنوقت دارم آقای برادر به مسئولین مدرسه گفته بود و آن ها گفتند ما

برنامه ای برات می چینیم که بتونی بیای فقط نصف کلاسات میفته زنگ های

چهارم  نیشخندو شما زنگ سوم مدسه های دیگت که تموم شد سریع خودت را برسون

آقای حاجی رحیمی گفته بود این کار مشکله و مسافت زیاد و ترافیک و ... اوهباعث

دیر و زود شدن و خستگی و ... میشه ولی آقای برادر گفته بود ما خودمون میدونیم

و 10-20 دقیقه اول زنگ را نگه میداریم چشمکتا تو برسی و ازش تشکر کرده بودن که

 چنین برنامه ی یارویی (یکی دیگه از اصطلاحات آقای حاجی رحیمی که هر جایی

یه معنی به خصوصی میدهخنده) را پذیرفتی.......

.

.

.




کلمات کلیدی :یک برنامه ی یارو




نویسنده : سوسن ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱

   .

.          

 

                  پرویز حاجی رحیمی -کوه خضر قم

             این عکس اقای حاجی رحیمی را از وبلاگ یک دوست گرفتم

.

.

.

 

 







 

نویسنده : سوسن ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠

.

.

داستان از اونجا شروع میشه که چند روز مونده به مهر به آقای

حاجی رحیمی دبیر شیمی زنگ میزنن که اگه وقت داری بیا

این مدرسه برای تدریس...

کی زنگ میزنه ؟

آقای برادر!

خوب برای این که معنی اصطلاحات آقای حاجی رحیمی را

بدونید باید بگم که:در اصطلاحات ایشون شخصیت های مثبت

آقابرادرند و شخصیت های منفی آقای برادر!

خوب به هرحال و به هر دلیل مدسه اون موقع دبیر شیمی

میخواسته که اونام  به ایشون زنگ میزنن.....

.

.

.

 








نویسنده : سوسن ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠

من سوسن هستم.

پسرخاله ی من محصل دبیرستان بهاردانشه.ما گاهی با هم درس میخونیم.

پسرخالم گاهی صحبت هایی از مدرشون میکرد که اولش برام مهم نبود

اما کم کم داستان برام جالب شد....




کلمات کلیدی :سلام من سوسن هستم